خانه فرهنگ ابهر

نویسنده : حمید عابدینی

" هر اتفاقی نقطه آغازی دارد و بی شک نقطه اوجی - در حد خود - و نقطه ای که در آن به سکون میرسد و شاید در آن نقطه -سکون- ، دچار مرگ تدریجی شود " * ؛ خانه فرهنگ ابهر وبلاگی که کم سر و صدا پا به عرصه گذاشت و پیش رفت و پیش رفت تا جایی که میتوانیم اعتراف کنیم که دنبال کنندگان خود را یافت و از نظر نگارنده به نقطه اوجی - نه در حد کمال - رسید . اما آیا طبق نظریه آپییا خانه فرهنگ مرده است؟ یا در حال دچار شدن به مرگی تدریجی است؟ معتقدم مرگ یک رسانه - در یکی از مصادیق آن - هنگامی فرا میرسد که مخاطبی نداشته باشد .

و بازهم باید تکرار کنم که آیا خانه فرهنگ مرده است؟

دلیل سکوت - فعلا بی پایان - خانه فرهنگ چیست ؟

هر مجموعه ای برای خود و برای نگفته هایش دلیلی دارد ، اما یک رسانه در مقابل خیل یا اندک مخاطبانش مسئول است ، و باید برای نگفته هایش دلیلی روشن و واضح داشته باشد.

دوستان سکوت جایز نیست ، ابهر ما به نوشتن و روشنگری و فعالیت شما نیاز دارد

به نوشتن های امثال حسن اسدی ، رامین رادمنش ، امیرحسین الهیاری ، آذر آقاداداشی ، محمدرضا یزدانی ، آیدین نعمتیان و و و  . . .  نیاز دارد، و این وبلاگ فرصت مناسبی بود و هست! برای فعالیت این نویسندگان و قلم به دستان که قلبشان برای ابهر میتپد و قلمشان برای ابهر روی کاغذ میلغزد

ابهر ما مظلوم است ...

پ.ن :

همهٔ انسانها به طور یکسان محکوم‌اند که روزی بمیرند...
ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است. *


* :  آلبر کامو (به فرانسوی: Albert Camus)‏ (زادهٔ ۷ نوامبر ۱۹۱۳ - درگذشتهٔ ۴ ژانویه ۱۹۶۰). نویسنده، فیلسوف و روزنامه‌نگار الجزایری-فرانسوی‌تبار بود. او یکی از فلاسفهٔ بزرگ قرن بیستم و از جمله نویسندگان مشهور و خالق کتاب بیگانه است. ( منبع این بیوگرافی : ویکی پدیا )


نوشته شده در جمعه 1392/06/08ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط . . .|

کتاب سازی یا ... ( نقدی بر دو کتاب جدید امیرحسین الهیاری )

 به زودی در فرهنگ ابهر

نوشته شده در دوشنبه 1392/01/26ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط . . .|


منبع این مطلب : وبلاگ ثمر

نویسنده : حسن اسدی ( این مطلب با کسب اجازه از نویسند ه آن منتشر شده است )

روزنامه ندای ابهر که به فرموده مدیر مسئول محترم آن برخوردار از نویسندگانی چشم ودل پاک و قلم های مطهر می باشد در شماره 199/648خود مزین به یاد داشت مدیر مسئول محترم وادیب خودشده بود که نشان می داد این مرکز دلگویه های مبتنی بر میل و سلیقه(شما بخوانید انتقاد) وقهرمان پروری( شما بخوانیدمصاحبه برای ممانعت از تغییر مدیران )حتی تحمل نمی نمایدکه در دنیای مجازی کسی (خودجناب مدیر مسئول مدعی شده اند که یک ویا دو نفر) به قندیل برج وبارویی که به تخریب و حذف بالا رفته است انتقادی واردنماید و اگرچنین ناپرهیزی بنمایدو کلمه ای به زبان آورد که بوی آشکارنمودن کاستی ها و ضعف های آن به مشام رسد می توان اورا مبتلا به فکر و قلمی مسموم(شما بخوانیدبیماری نفاق)اجیرشده به دست؟!(شما بخوانید قلم به مزد)کوته فکر ،سطحی نگروروشنفکرنما(شما بخوانید منور الفکر) نامیدکه نمی تواندببیند که ندای ابهردر جاده (شما بخوانید اتوبان یک طرفه)ترقی و پیشرفت درحال حرکت باشدو یامستقردرموقعیت حساس گردد .

اما ایشان نگفته اند که این فرد و یا دو نفر چرا به ندای ابهرگیر داده اند مگر ندای ابهرجای آنها را تنگ کرده است ویا ندای ابهرنانشان را آجرنموده است ویا به عبارتی نفرموده اندکه درداین یکی دو نفرچیست اما وعده اش را داده اند که دراین موارد و ای بسی تشخیص هایی دیگری که در خصوص آنها دارند حرف هایی را در آینده مطرح نمایند تا مردم بدانندکه اساسا کشمکش میان آنان با ندای ابهر ازچه روییست.

حتما خوانندگان عزیز با مطالعه سطور فوق خواهندپرسید که تورا سنننه نکند داستان تو داستان چوب وگربه است که چون مدیرمسئول ندا چوب رابلندکرده تو به فریادآمده ای ومن درجواب می گویم که یکی از آنها بی برو برگرد منم زیرا که غیراز من کسی نیست که بخواهدو بتواند افرادی چون مدیر مسئول ندای ابهررا به فریادبرآورد زیرا که تنها منم که می گویم در شهری که من در سرنوشت آن سهمی دارم و یا تغییر وتحول در چرخش اطلاعات ودانش آن می تواندسرنوشت مرا در گرو خود بگیرد نمی توانم سکوت نمایم وازاین جهت به عنوان نماینده خودم (وچون فرددوم را نمی شناسم وفکرهم نمی کنم که کسی باشدو اعتقادم به این است که جناب مدیرمسئول با دوگانه نمودن محل اشاره خواسته کمی مردم را دست بسرنماید تا نگویند که تنها یک نفر می تواندبگوید که ندای ابهر اشکال و ایرادهای فراوان دارد و یا چرا ازدست یک نفر این گونه به فریادبرآمده ای مسئولیتی درخصوص آن فرددر پرده ابهام به عهده نمی گیرم) ازجناب مدیر مسئول و کلیه دست اندرکاران ونویسندگان اهل قلم وبا ذوق آن می پرسم که شما چرا به خودتان اجازه می دهیدکه ازهمه کس مخصوصا ازشهردارشهرمن،شورای شهرمن،فرماندار و سایر مدیران شهر من و یا هر مرکز ومرجعی که در شهرمسئولیتی داردانتقاد(شما بخوانید دلگویه زیرا نوشته های ندای ابهررا نمی توان در دسته انتقاد  ونقد جا داد)نمایید ولی من حق ندارم به عنوان شهروندی که شما با اعمال فشاربه دستگاه های اجرایی کرور کرور پول می گیرید ودر عوض ویژه نامه و....منتشر می سازید (که هیچ کدام از آنها نمی تواندتغییر ی به اندازه یک جابجا شدن برای خلاصی یافتن ازفشار داخلی موثرباشد)به شما انتقاد نمایم که چرا موازین واستاندارد های روزنامه نگاری را رعایت نمی نمایید ویا با اقدامات غیرحرفه ایتان در مردم این ذهنیت را ایجادمی کنیدکه روزنامه نگاری و کارمطبوعات آن چیزی است که شما بدان دست می زنید وبا این ذهنیت آنها را به دوری وتنفر از مطالعه وپناه بردن به مطبوعات می سازید.

جناب مدیرمسئول ایکاش این چند خط سرهم بندی شده راهم در پایان سال منتشر نمی ساختید و اجازه می دادید تا کار زیر ذره بین بردن کارشما در عرصه قلم در همان حد هرازچندگاه کلامی بماندواین انگیزه را درمن ایجادنکند که برای هرمطلبی که شما می نویسید و در عقبه آن هزاران نکته و اشاره وجود دارد چندین مطلب به نگارش در آورم تا اگرنه مردم(چون آنهایی که اهل درک ومعنا می باشند و با کار مطبوعات ووظایف اهل قلم آشنایی دارند ندای ابهررا چون کف دست خودمی شناسندو از ماهیت واقعی آن خبردارند )بلکه خودتان بدانید که چیزی درچنته ندارید و دوست هم ندارید که چیزی یادبگیریدزیرا که در شهری که به زعم شما تنها دو نفر وجود دارند که می توانندحرف خودشان را درسطح استان وکشوربیان دارند و آن دونفرهم با شما سرعنادگرفته اند نیازی به این نیست که شما خودرا به دردسربیاندازید و با شرکت در کارگاه های آموزشی و یا مشورت گرفتن از صاحبان کسوت ودانش به سوی انجام کارحرفه ای حرکت نمایید.

حال بیایید کلی گویی را به کناربگذاریم وراست وحسینی به این موضوع بپردازیم که شما دردتان از من ازبرای چیست و چرا نمی توانید این اندک امکان در دست مراهم تاب بیاورید شما که به کار و بارتان هستید و به قول خودتان توان وامکان آن رادارید که از مواضعتان به بهترین وجهی دفاع نماییدچرا از چند مطلب موجز وبه قولی گه گیر به نگارش در آمده در یک فضای محدودمجازی به فریادبرمی آیید و افشای ضعف ها وکاستی هایتان را برنمی تابید.اگر شهرداروشورا و یا سایر مراجع مدیریتی بخواهندچون شما به فریادبرآیندو آه وفغان کنندآیا فکرمی کنیدکه می شود دراین شهرستان قلم به حق وانصاف گرداند.

اما حال که به فریادبرآمده اید و وعده پرداختن به نیت مرا داده ایداز شما می خواهم که به پرسش های زیرپاسخ دهید؟

معیارشما در بررسی آنچه که در شهر می گذرد و از طریق آن دیگران را به نقدمی کشیدچیست؟

معیارشما برای دوستی با افراد و برخی مسئولان وبه سرگرفتن وحلوا حلوا نمودن آنها چیست؟

ارزش هایی که از طریق آن فکرمی کنیدو یا به این باورمی رسید که کارتان درست است وراهتان می تواند روشن باشدکدامند؟

آیا می دانید که اگر کسی را که مهارت ودانش کاری را داردتخطئه نمایید و یا شرایط حذفش را فراهم کنید صرفا به خاطرآنکه او را رقیب خودو یا قوی ترازخودمی دانیدبه امانت های خداوندی و سرمایه های جامعه خیانت می کنید؟

آیا می دانیدکه مطبوعات به عنوان مرجع موردمراجعه مردم حکم پزشکی را دارندکه اگردانش آن کاررا نداشته باشند به جای درمان موجب مرگ و یا نقص عضو بیمارمی شوندآیا شما ازدانش محض مطبوعات بهره ای برده اید؟

کدام مطلب به نگارش درآمده درندای ابهربرآمده ازیک کار مطالعات میدانی در سطح شهراست ویا شما نمی دانید که مطبوعات نباید حرفشان لقه لقه زبان باشد و بایدهرکلامی که به زبان می آورند مبتنی بر رهیافت های دانش بنیان باشد؟

به اجمال آنکه حیف وصد حیف که آن امتیاز وآن اعتبار دست شماست ای کاش گوشه ای از آن دست من بود تا بتوسط آن به شما و همپالگی هایتان بشناسانم که چگونه می توان به انسجام خانواده،تعلیم تربیت جوانان ونوجوانان،ارزش یافتن کار تحقیق ومطالعه، وادار ساختن مدیران به شناسایی وفهم اهداف ووظایف سازمانی،شناساندن حرمت منابع وفرصت ها،نظارت برحرمت رای مردم درنهادهای انتخابی،جایگاه مراکزعلمی درکمک به شناسایی کمبودها ونیاز مندی ها و... کمک نمود اما حیف که زمانه ما مصداق بسته ها و رها شدگان گردیده و دایره زنگی به دست خلیل هایی افتاده است که چشم دارند اما آنچه را که بایدنمی بینندو چون کسی بدانها اشارت می کند که درست ببین سازرا به گونه ای کوک می کنند و به نوا در می آورندکه مردم می ماننداگر سازاست چرا این گونه نوا می دهد واگر ساز نیست چرا به نوا درمی آورندش ودراین میان می ماندموضوع شادابی ومسرتی که بایدمردم از آن برخوردار شوند.انشالله درادامه بیانات موردادعای شما بنده ادامه کلام را پی خواهم گرفت

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/29ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط . . .|


  مجید مرادی رفت ...


. . .   ثنایی آمد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/22ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط . . .|

نوشته شده در دوشنبه 1391/12/21ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط . . .|

نوشته شده در دوشنبه 1391/11/30ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط . . .|

استاد محمد حسن یوسفی ، از نویسندگان توانای ابهر شب گذشته ( 18 بهمن 1391 ) بر اثر بیماری نارسایی کلیوی ، رخ در نقاب خاک کشید

روحش شاد و یادش گرامی



معروف ترین اثر استاد یوسفی - کتاب ائل سوزلری ( ضری المثلهای ترکی )

نوشته شده در پنجشنبه 1391/11/19ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط . . .|

نویسنده : ولی برجی (http://valiborji.ir)   

سرو صدای جمعیت، سکوت همیشگی فضا را شکسته است. حاضران در مقابل درب اصلی سالن نمایشگاه، در حلقه های مختلف، بازار تبادل افکار را حسابی گرم کرده اند. حلقه سر پای ما نیز به هر دری جز خانه هنر می زند! هنوز «رئیس» برای قیچی کردن روبان نمایشگاه خوشنویسی در محل فرهنگسرای ابهر حضور نیافته است و باید جمعیت سی چهل نفری را با شگردهای مختلف تا لحظه حضور رئیس برای انتظار قانع ساخت و عذر هیچ حاضری را برای ترک محل نپذیرفت. رئیس نیز خوب می داند باید با تأخیر در محل حاضر شود تا آخرین نفری باشد که مردم انتظارش را می کشند و اگر چنین نکند پای بر روی سنت ها نهاده است و شکوه خویش را کم رنگ ساخته است. نمایشگاه هنر تا دقایقی دیگر آغوش گرم خویش را به روی جمعیتی که گرمای آغوش را همچون مردمان شهر در دامان رفاه می جویند خواهد گشود؛ شاید در هیاهوی روزگار و در کشاکش دهر که دغدغه های روزمره آب و نان، ذهن ها را در نوردیده است، کشاندن جمعیت سی چهل نفری با تدابیر و شگردهای مختلف از میان مردمان گرفتار شهر و از دوستان و بستگان برای درک و لمس«هنر» یک جوان، خود،«هنری» بزرگتر است.

دقایقی پیش، آقای رئیس، روبان قرمز را قیچی کرده است تا باور کنیم که اینبار نیز رئیس با تمام وجود، مانع دیگری را از مقابل مردم برداشت تا آنها به آسانی به مقصدی دیگر نایل شوند. رئیس و دوستانش، نیم نگاهی به تابلوهایی که هر کدام، آرزوهای جوان هنرمند را در خویش دارد می کنند و برای رفع موانع دیگر از پیش پای مردمان شهر، سالن را ترک می کنند. دقایقی دیگر سپری شده است، حاضران در تابلو هایی که گرداگرد سالن بر دیوارها آویران اند خیره اند و خدا می داند که ذهن آنها چقدر چشمانشان را در این نگاهها همراهی می کند! من نیز تابلوها را دنبال می کنم و شاید تعطیلی اتفاقی یکی از کلاس های بعد از ظهرم، فراغ خاطر ناچیزی را به من بخشیده است تا برای درک هنری که روز و شبِ یک هنرمند با تمام آرزوها و آمالش برای خلق آن صرف شده است تمام تمرکزم را به خدمت بگیرم. گویی شکسته های چلیپایی با انسان سخن می گویند، مصرع ها و تک بیتی هایی که ما حصل ساعت ها خون دلِ دلداده ای است که کوشیده است با وجود تمام روز مرگی ها، بی مهری ها و بیگانگی ها اثبات کند که هنوز«هنر نزد ایرانیان است و بس»

در میان تابلو ها گاهی می بینیم تابلوهایی توجه حاضران را بیشتر جلب می کند، تازه می فهمم در میان همان حاضران، هنوز کسانی هستند که سره از ناسره باز می شناسند و خویش اهل هنرند، در برابر یکی از همین تابلوها می ایستم، می کوشم ادای اصحاب هنر را درآورم و هنرمندانه در بیتی که تحریر شده است خیره شوم؛ هنر خوشنویسی جوان با گزینش بیت ها و جملات زیباتر، جلوه ای دیگر یافته است:

شهر خالیست ز عشاق بُود کز طرفی

                                     مردی از خویش برون آید و کاری بکند

هنرمند جوان با گزینش این بیت حضرت حافظ، مقصود را با تمام ابعادش به مخاطب عرضه داشته است.

نمایشگاه را همچون دیگران بدون سفارش خرید، با تحسین جوانی که ناگفته های بسیاری در خویش نهفته دارد ترک می کنم و دوباره در فضای ناآرام شهر قرار می گیرم، فضایی که رنج ها و دغدغه های زندگی، اذهان مردمان شهر را در نوردیده است و واژه «پول» سرآمد تمام هنرها گردیده است، مردمانی که در برابر ناملایمات زندگی و زیر چکمه های سیاست به زور، نفس های خویش را تداوم می بخشند شاید سخن از هنر راندن را سخره خویش می پندارند و در چنین فضایی، مردمانی را که زاده خاک هنر پرورند امّا برای سیر کردن شکم آنهایی که از هنر برای آنها عزیزترند، دشوار خواهد بود که به تماشای نقاشی ها، طراحی ها، خط ها و آثاردستی و شنیدن انواع شعر و موسیقی و دیدن درام و تراژدی ترغیب کرد و ناچار باید در انتظار والیان شهر و حاکمان سرزمین ماند شاید... شاید با نگاهی خیس بر رنج های مردم و نگاهی نو بر هنر، بارقه های امید برای احیای هنر در لا به لای زندگی ایجاد شود.

به امید روز های قشنگ که روح هنر در زلال زندگی مردم جاریست

نوشته شده در شنبه 1391/11/14ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط . . .|

آیدین نعمتیان

وقتی تیتر این مطلب را میخوانید، شکتان میرود به اینکه نوشته فوق شاید بخشی از املای یک دانش آموز نهضتی باشد که هنوز نمیداند حمایت را با کدام "ح" مینویسند.

و شاید ذهنتان به این کل کودکانه معطوف شود ، که وقتی بچه بودیم به هم میگفتیم : تو اصلا میدانی زمینه را با کدام "ز" مینویسند؟

اما تیتر این مطلب بخشی از نوشته آقای فرجام است که در نهایت عجله  و سطحی نگری نوشته شده است

کاری نداریم با اینکه مطلب جدید چاپ شده در دو هفته نامه میعاد بسیار سخیف تر از مطلب سخیف قبلی ست و بخش عمده ای از سخنان خود دوستان را نیز نقض کرده است؛

بحث بر سر این است که :

دیدگاه مدیر مسئول دو هفته نامه میعاد ابهر بر هیچ کدام از اهالی رسانه در ابهر پوشیده نیست : "یا با منی ، یا بر منی"

اینکه اگر نویسنده بسیار محترمی که با قلم شیوایشان اشکال کار ایشان را گوشزد کرده اند، چون به مذاق این آقا خوش نیامده ،آن نویسنده میشوند ناقض حقوق بشر و جلوگیرنده پیشرفت فرهنگ و هنر و اقتصاد  شهر و استان و کشور و ... ، و در سرمقاله پر از بغض شماره سیزدهم مورد خطاب قرار میگیرند .

اینکه اگر اداره ای ( اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی ) به خواسته های خارج از چهارچوب ایشان وقعی ننهادند میشوند دشمن دیرین این دو هفته نامه ، و دو هفته نامه این اجازه را به خود میدهد که با سرچوب کردن و اغفال چند نفر ( که هنرمندی هم در بین آنها دیده میشود )، آنها را علیه اداره ارشاد و انجمن موسیقی بشوراند و موجب تشویش اذهان عمومی شود

و در این بین به عاقبت این کار هیچ توجهی نداشته باشد که چند نمونه ی آنها عبارت خواهند بود از : ایجاد تفرقه در بین هنرمندان ، مشوش کردن اوضاع عمومی و ایجاد بدبینی نسبت به موسیقی در ابهر ، کم شدن حمایتها از هنر موسیقی و چندین مورد دیگر که پرداختن و انگشت گذاردن به روی آنها بازهم حساسیتها را در مورد این هنر مظلوم دوچندان خواهد کرد.

با مقدمه ی بالا و به بهانه افتتاح اولین استودیوی خانگی در ابهر مصاحبه کوتاهی داشته ایم با حسن قره کاظمی از فعالان موسیقی این شهر :


حسن قره کاظمی آرام و دوست داشتنی را همیشه به عنوان چهره ای محبوب و فعال در عرصه موسیقی ابهر دیده ایم ، که علاوه بر موسیقی پاپ و سنتی در مورد موسیقی تئاتر و عکاسی هم سر رشته دارد

اما این بار هم مثل بسیار بارهای گذشته خبر جدیدی از شما شنیدیم

افتتاح اولین استودیوی خانگی در ابهر ؛ اولین سوالی که به ذهن کنجکاومان میرسد این است که : چگونه و چرا ؟

از بهار امسال با کمکها و پشتیبانی های بی پایان همسرم که همیشه و در همه لحظات زندگی همراهم بوده، مقدمات استودیو از جانب ایشان برایم فراهم شد و هدف اصلی بنده از راه اندازی این استودیو در مرحله اول ضبط آثار خودم بود ( که مجموعه آثار مذهبی با نام " میگذرد کاروان " ، از ساخته های خودم را نیز در همین استودیو ضبط کردم) البته دوستان و اهالی هنر هم کارهایی در همین مدت کوتاه در این استودیو ضبط کرده اند که همکاری با این دوستان برای بنده هم مایه افتخار بوده ( از جمله ضبط قسمتی از آواهای نمایش " مثل سرمای بعد از برف " )

در مور اثری که فرمودید (میگذرد کاروان) ، همانطور که همه دیدیم با استقبال بسیار خوبی از جانب مخاطبان در سطح استان همراه شد ،آیا نهادی در این مورد برای حمایت از این اثر مذهبی اعلام آمادگی کرده؟

بله ، اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی ابهر و جناب آقای مرادی ریاست این اداره اعلام آمادگی نمودند ، که بنده با توجه به اعتقاد قلبی و عمیقی که به استعدادهای موجود در ابهر دارم ، مطمئن بودم که میتوانیم آثاری فاخرتر از این اثر را روانه بازار نشر بکنیم ، که ایشان هم قبول کردند و در حال تدوین مجموعه های دیگری هستیم.

ما همیشه حسن قره کاظمی را به عنوان چهره ای مردمی و بی حاشیه میشناسیم ، هنرمندی که همیشه قلبش برای هنر ابهر تپیده و برای پیشرفت آن از هیچ تلاشی دریغ نکرده ( و مصداق بارز این ادعاها راه اندازی گروه ساچ ، همکاری با گروه آقای نظمده ، راه اندازی استودیوی خانگی و .. است ) ، اما با توجه به مطلبی که در دو هفته نامه میعاد ابهر به چاپ رسیده بود اوضاع چندان هم آرام به نظر نمیرسد!؟

اولا خیلی ممنونم که این مورد را مطرح کردید. دوست دارم این توضیح را ابتدا داشته باشم: در وضعیت کنونی فرهنگ و هنر کشور ( و اصلا در هرکجای دنیا ) یک هنرمند هرقدر هم که پرکار و فعال باشد اگر حمایتی از وی نشود ( خواه مردمی ، خواه دولتی ) آنچنان که باید ره به جایی نخواهد برد ، در گفتگویی که دو هفته نامه مذبور با بنده بصورت تلفنی داشتند ، بنده نکات فراوانی را گفته بودم که با برش گفته های بنده جریان گفته هایم را به سوی مطلوب خودشان سوق داده بودند

بنده در همان مصاحبه عنوان کردم ، اداره فرهنگ و ارشاد و انجمن موسیقی ابهر همواره حامی و پشتیبان بنده بوده اند که اصلا به این نکته اشاره ای نشده بود ( و فضای آن گفتگوی  طوری جلوه داده شده بود که گویا بنده در آن نشست حضور داشته ام )

و سخن آخرتان در این گفتگوی کوتاه ؟

اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی و در راس آن ریاست این اداره ؛ همواره جویای احوال ما هنرمندان بوده و به دور از انصاف است اگر بنده عنوان نکنم : در مورد بیمه هنرمندان خود بنده آقای مرادی پیگیر این مطالبه بنده بودند ؛ در مورد صندوق اعتباری هنرمندان نیز همینطور ، و در مورد کنسرتهایی که اشاره فرمودید ، باحمایتهای انجمن موسیقی و اداره فرهنگ و ارشاد مجوزهای لازم برای این کنسرتها  دریافت شده است

و ما هر وقت کار خوب و درخوری برای اجرا داشته ایم ، حمایتها هم در خور و خوب بوده اند

و امیدوارم هنرمندان بعد از این با درایت و همدلی ( همانند گذشته ) متوجه کج روی رسانه هایی که برای رسیدن به اهدافشان و تامین خواسته هایشان دست به هر عملی میزنند؛ باشند.

و در انتها از حساسیت و علاقه ای که در این وبلاگ نسبت به هنر  و مسائل ابهر نشان میدهید، ممنون و متشکرم.


نوشته شده در سه شنبه 1391/11/03ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط . . .|

نویسنده : "امیرحسین الهیاری"


تاریخ جهان _و نه فقط تاریخ ایران_ تاریخ جنایتکاری است. چنان که هر گونه سیر و سلوک در آن ، اگر همراه با درجاتی از ادراک و شعور باشد جز به افسردگی و یاس و اندوه راه نخواهد برد. و این چنین است که گاه ادبیات _ وهنر _ پناهگاهی می شود برای گریز از آن سلسله ی جاری تلخ وقایع در زمان که همواره خالی از مهر بوده و خالی از صلح و خالی از احترام به مراتب عالیه انسانی.
با همه ی این ها اما گاه دست توانای تاریخ ، گریبان تو را میگیرد و از آن چله ی مطبوع مخدر که با ادبیات_هنر_ گرفته ای بیرون میکشد، اجباری از آن دست که وامی داردت به اندیشه درباره ی ساختار جامعه ای که از تعریف "ملت" ، فقط چهارچوب مرزهای جغرافیایی را دارد. جامعه ای که دچار بحران هویت است. بحران هویت ملی.
مجمع الجزایر پراکنده ی اقوامی است که اجتماعشان در کنار هم دلیلی موجه تر از مرزهای بسته ی جغرافیایی ندارد و این ساختار ایلیاتی _اکنون محلاتی!_ همواره از داشتن کدخدا، ریش سفید ، نماینده   ناگزیر بوده است. بی که اصلا به چیزی تحت عنوان دموکراسی بیندیشد. گله همواره چوپان داشته است و باغ  باغبان و دشت  دهقان.
وایل  رییس داشته و کارفرما و البته نماینده.
و چنین بوده و هست.
"مجلس" که از مشروطه تا کنون هویت ساختارمندی پیدا کرده  تلاشی بوده در جهت اجتماع نمایندگان مناطق _ اقوام_ و حرکتی در جهت دستیابی به آن اکسیر کم یاب گریز پا : "قانون".
و اما تمام این چند جمله که گفتم خارج از بحث بود! و بررسی آسیب شناسانه ی رویکرد چندگانه با قانون در حوصله و سواد نگارنده نیست.
اصلا این ها را برای چه نوشتم؟ نمیدانم! شاید باید از اینجا آغاز کنم، ذهن پریشان پراکنده گو  به طلب چیزی آمده است و طلب کردن و خواستن همواره برای من سخت بوده و سنگین. پس بگذار حرف آخر را همینجا بزنم:
آقای نماینده ی محترم شهرستان های ابهر و خرم دره!
من  شعارهای تبلیغاتی شما را نخوانده ام ، پوستر هایتان را هم ندیده ام اما می دانم آن چه به عادت  بر این نقش هایی که چند روزی  مهمان دیوارهای شهرند نوشته میشود چیزهایی است که ما جماعت عوام نه از آن ها سر در می آوریم  نه به درد ما میخورند و نه نمایندگان ما اندازه ی آن حرف ها هستند... عدالت، توسعه، برابری، وحدت...
جناب نماینده! "بهارستانی" شدن گویی این خصلت مشترک را برای همه ی اهالی اش دارد که آن ها را از پاییزستانی ها! بی خبر میکند!
من نمیدانم مطلبی که در ادامه می آید از نظر شما چند " فوریت " دارد ، کدام "هیئت" با آن مخالف است، در لابی چه " جناحی" است؟ اما امیدوارم شما که اهل این حرف ها هستید، از لابی وجدانتان و با موافقت هیئت فطرت انسانی و فوریت مسئولیت خطیری که به عنوان نماینده پذیرفته اید _ و حتی برای دست یافتن به آن  جنگیده اید!_ در مقام شنونده قرار بگیرید.
با تمام اعتباری که هنر این شهرستان به بنده داده است و با همه ی شناخت نزدیکی که از وضعیت اسف بار ورزش و ورزشکاران و قهرمانان افتخار آفرین و کم ادعای رشته های ورزشی شهرستان دارم از شما میخواهم نسبت به وضعیت فعلی قهرمان "بادی کلاسیک" ایران آقای  احمد مهری  اقدامات لازم را مبذول فرمایید!.
احمد مهری جوان 28 ساله ای است که با قریب به ده سال زحمت مداوم و هزینه شخصی و بی هیچ حمایتی و با آن "حداقل امکانات"!_ که به برکت همت امثال شما ! در شهرستان ها وجود دارد_ امسال بر سکوی نخست مسابقات بادی کلاسیک کشور ایستاد و نام ابهر را در برابر چشم های حیرت زده ی پایتخت نشینان بلند کرد.
جوانی اصالتا روستایی با دست هایی که با مفهوم  مقدس "کار" عمیقا آشناست.
و بی شک عنایت ندارید ! که تنها "عنایتی" که به مقام او شد این بود که به همت سید سعید نقوی_استاد پیشکسوت بدنسازی و قهرمان اسبق کشور_ چند بنر به افتخار احمد مهری بر سر در کوچه ی "باشگاه برادران" نصب کردند که همه ی آن ها به دلیل این که عکس فیگور قهرمان جوان ما را داشت  برای اذهان عمومی نامناسب !! تشخیص داده شد و توسط برادران همیشه در صحنه نیروی انتظامی پایین کشیده شد!!!!
و این چنین از جوانی که سلامت و زیبایی بدنش می تواند الگو و سرمشق جوانان در معرض خطر اعتیاد و هزار بلای دیگر باشد در  همان ابتدای امر تقدیر و تشکر شایان به عمل آمد! و نیز خبر موثق دارم که احمد مهری  دعوت آقای "ص" را برای مربیگری در باشگاه های شهر زنجان به دلیل عرقی که به زادگاهش دارد رد  کرده است.
باری، احمد مهری به مسابقات آسیایی "بادی کلاسیک" دعوت شده است و اکنون اگر هزینه های آماده سازی او برای آن مسابقات تامین شود بی شک خواهد درخشید و نام شهری را که گویا شما نماینده ی آن هستید بلند آوازه خواهد کرد.
و از این نمونه ها چه در ورزش و چه در هنر این دیار فراوان هستند و بودند! و بودند و در خاموشی و انزوا به مرزهای فراموشی رفتند و قدر عظیم رنج ها  ، افتخارات و رنگ روشن حضورشان کمتر شناخته شد و یا هرگز نشد!
و از این دست بسیارند و شما چه میدانید؟؟؟ که اگر شما و شمایان  میدانستید اکنون روزگار دیگری بود برای هنر و ورزش این خاک... و بگذریم که شاید شما بگویید
از جانب ورزشکاران و هنرمندان به شما مراجعه نشده است! که اگر بگویید چه توجیه عبثی کرده اید! این شما هستید که باید پیگیر احوال و روزگار اینان باشید ، شریک شادی پیشرفت ها و یار روزهای تلخ شکست... مگر چند نفرند این ها؟ پنج نفر؟ ده نفر؟؟؟
این چند خط را که با عذاب مضاعف نوشته ام با این بیت صائب تبریزی تمام میکنم که
         دست طلب چو پیش کسان میکنی دراز
         پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش!
و فکر میکنم که پلی که با این نوشتار بستم  آبروی کلمات را چه گران خرید و خرسند میشوم، فارغ از این که از "کسان" یا "ناکسان"  خواسته باشم لبخند می زنم  و  زهی متن که با لبخند تمام شود.



نوشته شده در سه شنبه 1391/10/26ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط . . .|


آخرين مطالب
» ابهر ما مظلوم است ...
» تنها این را برای تو نوشته ام ، امیرحسین
» جناب مدیرمسئول ای کاش این چند کلمه را نمی نگاشتی
» تودیع و معارفه ریاست اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی ابهر
»
»
» ائل سوزلری
» شهر خالیست ز عشاق . . .
» همایات یک دوهفته نامه در ضمینه موسیقی پاپ!
» خطاب به نماینده

Design By : Pichak